ریشه هایش را از زمین درآورد، خاکشان را تکاند و راه افتاد،
...روح درختی که نئشش را بر دست می بردند.
سلطان موش، لطفا پای مبارک را از روی مغز گندیده ی این حقیر بردارید، فرش قرمز که پهن نکرده ام برایتان، خون از همان رگی که جویده اید راه افتاده، منگ می زنم نمیدانند آن تو مغز نگذاشته اید برایمان، هی ارد و دستور هم روانه می کنید، آخه جناب، نمی فهمند که، چشم من نیست که نگاهشان میکند، نمیدانم یک چی چی چیسکٌپ کار گذاشته اید پشت حدقه چشممان هی اطراف را می پایید، هی ارد و دستور می فرمایید، نمیدانند که چه کار سختی است یک سلطان موش عالیقدری مثل شما همه ی یک آدم را کنترل بفرماید، به فدای قد رعنایت، من مطمئنم مغز های آنان را جلبکی، مرجانی چیزی می چرخاند، قد خودشان می فهمند، شما عصبانی نشو، فقط پای مبارکت را از .ناحیه ی ورنیکه ی نیمکره ی چپ مان بردار، به چرت و پرت گویی افتاده ایم.
لذت پک زدن به سیگاری که لای انگشت های کس دیگری است...
تلخم، مار شده ام این روزها، نیش می زنم، زهر میریزم. می خواهم ببلعم همه ی حیوانات دور و برم را، زنده زنده، می خواهم فریادشان را در خودم خفه کنم، نئشگی از سیری می خواهم، خواب بعد غذا، به در کردن خستگی. خسته ام از خزیدن، زمین هم اینجا خار دارد، این جنگل همه جایش خار دارد، قبلترها خاری از سینه ام درآوردم، قلبم مثل یک آبنبات چوبی آلبالویی چسبیده بود به سرش، چشم هایم هم یکبار، خط و خال های من همه اش جای همین زخم هاست. اینجا همه مهره ی مار دارند، از بس من سرم را به همه ی سنگ صبور ها کوبیده ام، این جنگل همه جایش مهره ی مار دارد، انقدر من درد هایم را به گوش سنگ هایش گفته ام. ناله نمی کنم، هر زخمی وحشی ترم می کند، می خواهم انقدر بخزم، انقدر زخم بردارم، انقدر درد بکشم، که اژدها بشوم، آنوقت ریه هایم را از هوای این جنگل متعفن پر کنم و به بازدمی همه را به آتش بکشم.
من و نگاه عاشق مردی که مرده بود
آنشب که چشم های مرا خواب برده بود
معشوق بازی من و دستان سرد او
مردی جوان که خاطره اش سالخورده بود
...
نمی دونم چرا این شعر از این جلوتر نمی ره!