دیشب
به سرم زده بود
خیال می کردم توام
بلند شدم
صورتم را با تیغ تو تراشیدم
موهایم را با شانه ی تو شانه کردم
عطر تو را زدم
بعد نگاهی به خودم انداختم
که کبود و زخم خورده گوشه ای کز کرده بود
در را به هم کوبیدم
و رفتم
تا با معشوقه ی تازه ات بخوابم
...
آدم
چشمش به سیب های حوا افتاده بود
آن شب که هبوط کرد
حوا
گندم گیسوان آدم را بوئیده بود
آن شب که هبوط کرد
آدم لبهایش را
به ترک انار رسیده ی حوا چسبانده بود
آدم سرخی حوا را مکیده بود
آن شب که هبوط کردند
...
شیطان
آن شب
گوشه ای ایستاده بود
و بر تنهایی خود می گریست
نباید تایپش می کردم... بیا کاغذ اصلیو بخون:
تو منی و من توام... از تکرار آیینه وارمان که بگذریم( خب چون هر کسی می داند که من و تو ما نیستیم و یکی هستیم که در ضمایر دستور هیچ زبانی نیامده است( خب لابد می دانند که اگر زبان هایی که ما بلدیم را روی هم بگذاریم ازانگشتان دستمان هم بیشتر می شود( خب این را هم بدانند که من و تو دست هایمان هرکدام ده انگشت دارد از بس که دست هم را ول نمی کنیم، توی لا مذهب همه جا چسبیده ای به من( خب معلوم است چون من لا مذهب هم چسبیده ام به تو، انقدر که تو منی( و خب لازم است بدانند که از من هم من تری...))))).
خب داشتم می گفتم... از تکرار آیینه وارمان که بگذریم، اگر بگذریم از اینکه من توام و تو منی، که توی ذهن من راه می روی و فکر های مرا می خوانی، خب... خب... خب حتما می دانی چه می خواهم بگویم دیگر، حتما هم دوست نداری محرمانه هایمان به گوش نامحرم برسد دیگر، بگذریم...
تو دل مرا می خوانی و جواب می دهی.
من دل تو را می خوانم و جواب می دهم.
وهیچ کس صدای ما را نمی شنود.
پرانتز باز... جایی کسی پشت لپ تاپش نشسته و گاهی سر تکان می دهد و لبخند می زند و با صورتش یک اداهایی در می آورد و زیر لب چیز هایی می گوید... پرانتز بسته.
از احوال من اگر بجویی مرد... تلخم. از آن تلخی های قهوه قجری که منتظرم تو بیایی و بنوشی و من مرگ تو شوم و تو زندگی من.